سیباک

.

قدیم ندیما راحت بود نوشتن خضعبل. الان سخت شده یه کم. توام اون شلوار تنگ رو در آر خیلی زجر آوره به نظرم. باید یه طوری با هم سر کنیم مگس پلک نزنه. کاری به کار هم نداریم که! تو سی خودت، مام سی خودمون. یا حق!

+ رضا ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٦
comment نظرات ()

.

می خوام یکمی درد دل کنم. اما یه ربع ساعته خیره بودم به کیبورد. انگار تا میام بنویسم دلم آشوب میشه! که ننویسم. منم چیزی نمی نویسم، از درد دلم.

فردا روز خوبیه. روز گرامیداشت مادر. خدا رو شکر که امسالم میبینم این روز رو. البته هنو معلوم نیست... تا فردا... ها ها ها...

امروز یه کمی از علاقه ام به الهام کم شد. خیلی جالبه برام! اونقدر طول می کشه که علاقه پیدا کنم به یکی... بعد، واسه از دست دادن این علاقه که کلی زمان و غیر هزینه شده براش؛ به یه تلنگر بندم. البته تلنگر که چه عرض کنم!

می دونم که دوست داشتن مطلق نیست.

آقا بگذریم. خوش گذشت. به قول فرنگیا لوووول...

+ رضا ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳
comment نظرات ()

.

مقدمه

حسی که تو نوشتن یه مقدمه بهم دست میده، درست شبیه به حسیه که تو یه اغذیه ای ایستاده باشم و به منو ذل زده. و دلم جیگردنبه بخواد. مطمئنم که تو این شرایط، منصرف میرم بیرون و یه سیگار روشن می کنم. بعدش... حدس می زنم چه اتفاقی ممکنه بیافته. یحتمل اشتهام کور می شه.

شرح

دارم میرم استخر. کسی رو هم با خودم نمی برم.

+ رضا ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۱
comment نظرات ()

 

اطلاع داری؟ اصلاً! حرف می زنی...

چرا اطلاع نداری؟! یا حرف می زنی...؟

+ رضا ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸
comment نظرات ()

.

 بد خورد تو ذوقّم وقتی گفت حوصله ندارم،مث اینکه یه کاسه آب و یخ ریخته باشن رو سرم. موندم چی بگم. یه وقتی می گی بذار واسه بعد یا... می شه خوب تا کرد.

خدا رحمت کنه آقا جونمو یادم نمیاد دلیو رنجونده باشه. بشه برم سر خاکش. دو سالش گذشت. پنداری همین دیروز بود، رفته بودم پیششون. با عزیز تو حیاط خونشون داشتم گپ میزدم که پرده پیش درُ زد کنار و اومد تو. گوشه چشمی نگام کرد و با صدای آرومی سلام کرد.  رفت گوشه حوض چمباتمه زد و آستیناشو  تا رو آرنج زد بالا و بنا کرد به وضو گرفتن. دستاش همه ترک خورده بود. آره... پنداری همین دیروز بود...

 

+ رضا ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٥
comment نظرات ()

.

داشتم میخوندم  آرشیومو... جه بامزه بود. خیلی جیزا عوض شدن. حتی مدل حرف زدنم! مدل فکر کردنم.

میگن تو اوین زندانیا از بیکاری قرآن می خونن.

امروز یکشنبه است. این طور به نظر می رسه. آخه ثامین داره میره. ازم پرسید جی می خوای برات بیارم؟؟ که من ذهنم خالی شد با این سوال!

پنداری ریسِتمو زده باشن.

+ رضا ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

.

دلم لک زده بود برات پسر...!

+ رضا ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱
comment نظرات ()

.

عيده! از نوع باستانيش...درود بر كوروش بزرگ.تبريك.

+ رضا ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

فرمان حقوق بشر كوروش كبير

اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را بر سر گذاشته ام، اعلام مي كنم كه تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملت هايي را كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آيين ملت هايي را كه من پادشاه آنها هستم يا ملت هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند. من از امروز كه تاج سلطنت را بر سر نهاده ام تا روزيكه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد، هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد. من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم، نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد. من تا روزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسي مال غير منقول يا منقول ديگري را با زور و يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد. من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد، وي را به كار وادارد. من امروز اعلام مي كنم كه هر كس آزاد است و مي تواند هر ديني را كه ميل دارد بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند مشروط به اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد و هر شغل را كه ميل دارد را پيش گيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است به مصرف رساند مشروط بر اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند. من اعلام مي كنم هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده مجازات كرد و مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران. من تا روزي كه به ياري مزدا سلطنت مي كنم نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من مكلف هستند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از خريد و فروش مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و مليت هاي ممالك جهات اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

از كتاب سرزمين جاويد

جلد يك - برگ 402 تا 404

پ.ن. اين فرمانيه 2500 سال پيش به نقل از كوروش، حضرت كوروش، ثبت شده.اون موقع... مي فهمي كه اوووون موقع... مناسبتم داشت.يا نداشت.نمي دونم.عيده ديگه، پيشاپيش.

 

+ رضا ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

آتش بازی

همیشه دیدنیه تماشای آتش بازی... اگه فقط یه کم خوش شانس تر از م.امید باشی و بارون نیاد!
+ رضا ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

.

هر چند ز کار خود خبر دار نیم

بیهوده تماشاگر گلزار نیم

بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک بیکار نیم اگرچه در کار نیم

امروز درین شهر چو من یاری نی

آورده به بازار و خریداری نی

آنکس که خریدار بدو رایم نی

وانکس که بدو رای خریدارم نی

……………

این دو بیت آخرش محشره!!! دهن این فرهاد هم سرویس! مُرد رفت و به ما نرسید.. می خواستم ماچش کنم.

……………

دیشب… یعنی صبح! حول و حوش ساعت 2 زدم بیرون. با موتور! همینجوری رفتم. فکر کردم آخر یه جا خسته میشم بر میگردم دیگه… اما نشدم همین جوری رفتم بالا.. تو خیابونا سگ پر نمی زد. یه جا اون وسطا به سرم زد برم یه جایی…رفتم. بعد از اونجام گازشو گرفتم  فرحزاد.. تکی هم صفایی داره ها!!  جمعیتی… خل و چل مث من، اما نه در حد من. یه جایی خلوت خزیدم و نیشستم یه گوشه.. خوابم برد . یه نیم ساعتی تو چرت بودم و برگشتم.. حال نداد اما حال داد. رفتن و … اینا دیگه.. به این فکر میکردم که اگه این ناخدا اساساً نباشه چی؟! حتی بره یه لحظه… اگه همه این امید و این حرفا که آره یه روز.. اگه اینا نباشه چی؟ پسر خوفم گرفت. دیشب رسماً تنها شدم. تنهاییو حسیدم.

 

یه رفیقی حرف جالبی زد: ما انسانا موجودات تنهایی هستیم. تنهایی هم شدت و ضعف داره…

باس منتظر وعده باشی. منتظر. زندگی کن به هر قیمتی… و منتظر باش که یه روز گرون ارزون تموم میشه واست. به چه ضمانتی.. ؟! ایمان! مگه طلب داری؟ منّتی است. چاره ای نداری، جز اطمینان.

+ رضا ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٥
comment نظرات ()

هيچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازین بی خبری رنج مبر، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی...جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشتست عجب یا بشر است             

گفت این غیر فرشتست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشست تو در این خانه ی پر نقش وخیال              

خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

 

+ رضا ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۳
comment نظرات ()

.

زندگی پُره. منم پُرم. خیلیای دیگه پرند. من پرم. چیزایی که می دونم و نمی دونم. اون خیلیا هم همین طور... چیزا فرق دارن..چیه... همین میدونم نمی دونما. یه سری چیزان که میدونم و یه چیزایی هم نمیدونم. زندگی هم همیناس دیگه.. منم زندگی ام. مترادفش روزگار. یعنی من روزگارم. حالا بمونه که من می سازم این منُ، یا ساخته شدست... یه وقت میگی این روزگار نامرده... خودت نامردی. اصلاً مردی  چیه؟ نامردی چیه؟ یه گندی بالا میاری... چه می دونم مثلاً تو رابطت با همسرت. که واسه طرف گرون تموم میشه. اسمشو میذاره نامردی. خُب میشه گفت اینم هست. بوی اون گنده به خودتم می رسه. یعنی تو باب میل خودت کاری نکردی. خوشت نمیاد از بوش خُب! خب که چی!!!

اینا تو ذهنم اپارات می شد، تایپشون کردم. میگما واقاً چی تو کله ی ماهاست!!! اینا چیه که ناخواسته بهش فکر می کنم! جالبه که آخرش همیشه مسخرست. یعنی اصلا الکی اومد فکرمو بره 4 5 دقیقه مشغول کرد و رفت...!

تو خطوط شباهتو تصویر کن... باقیش با من.

 

 

+ رضا ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

.

Somewhere between no where and goodbye…

+ رضا ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

.

Replay...


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
+ رضا ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱۸
comment نظرات ()

!

هوس یه گربه کردم!! از حیوونای خونگی خوشم نمیومدا... ولی خب، هوسه دیگه! بشینم باهاش اختلات کنم. حالت خوبی داره گربه. یه طوری که انگار داره به حرفات گوش می ده... اما بی تفاوته. یعنی چپشم نیس. وقتی حرف می زنی نیگات نمیکنه. راحتی خلاصه... چند وقت پیش هم که فصل زایمانشون بود. سعی کردم یکی از این کوچولوهاشو که خیلی با نمک بود بگیرم حرف بزنم باهاش.. اما پا نداد نا مرد. فرار کرد.

...دلخور بودم ازت. اما الان نه.

مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا.... ظلم ظالم.... ای خدا...این قفس... تنگ و تار...جانب عاشق... مرغ بی دل! شرح هجران مختصر کن.

پ.ن. دهن پرشین بلاگ سرویس... خودش مشکل داره. مذاره گردن ISP ها!!!

 

+ رضا ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱۸
comment نظرات ()

چيه؟!

*    ...می دونی چیه؟

**  چیه!

*    ....هیچی.

**  وا... مسخره!

*    نه میگم هیچی به هیچی.. الکی الکی..

**  الکی چیه! کلی پوسیدیم تا این شد.

*    آره می دونم. راس میگی. چه شبایی که خواب به چشم نیومد..چه روزایی که منتظر شب بودم تا بخوابم...اما...

**  اما چی؟

*    هیچی.

*    تو الان می تونی بگذری؟

**  از چی؟

*    اومممممممم... هیچی... دیر شد...

**  دیر...؟! دیرِ چی؟

*    اه... هیچی بابا تو ام...باید برم...

**  خب...

*    خدافظ...

+ رضا ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱۱
comment نظرات ()

.

دلم واسه خدا تنگ شده...

+ رضا ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٦
comment نظرات ()

.

چیزای غیر عادی کم دیدم. نمی دونم شاید زیاد باشه. کرده  کارایی که به قول خودش انصاف نیست و از این حرفا... اما کرده این کارو. کاریش نمیشه کرد. اگه یکی هم معترض باشه... نمیشه که به خودش گفت. باس صبر کرد. باس ساخت با اوضاع!

دلم واسه زمستون تنگه. هوای زمستون کردم. من به شش ماه سال که هوا سردتره میگم زمستون. هوا این شش ماه زده به سرم. عمدا صفت _تر_ گذاشتم.

دیشب خواب بدی دیدم. یه عنکبوت طلایی رنگ، قد یه بند انگشت داشت تار می تنید دور خودش. بعد منم کرمم گرفت و سشواری که دستم بود گذاشتم درجه ی آخرش و گرفتم روش. باد سشواره داغ بود. عنکبوته داشت میلولید. تقریبا ذوب شد و افتاد یه گوشه. یه شکل خاصی بود عنکبوته. یکی از دستاش بلند تر بود و قلاب گون. خواستم با دست تکونش بدم که یهو پرید روم. یه گاز محکم ازم گرفت و منم تقّی زدم روش. دستش گیر کرد به انگشتم و خودش افتاد مرد. هر چی کردم نشد که دستشو جدا کنم از روم. این ور اون ور که پریدم از خواب... ترسیده بودم. امروز هم از صبح کسلم. به قول یکی از رفقا، کرخم!

اخیرا هیچ کار تازه ای نکردم. یه بازیو تموم کردم. که n سال پیش شروع کرده بودم.و یه کتاب که اونم همین طور... مهمتر از همه خوابیدم... زیاد خوابیدم! میگم خواب که این همه حال میده ببین دااشش چه می کنه!!!!

اما کمتر می خوابم. از این پس...

+ رضا ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٧
comment نظرات ()

رقص تا رهايی

و من با هر پُك تيرگي لذت­بخش را مي­مكم. و در بازدم با صعودِ دودِ رقصان، رها مي­شوم.

وه! زيبايي اشكال در من هوس پُكي ديگر را مي­نهد.

و زمان مي­گذرد...

 

#دیونیسوس# 

 

+ رضا ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۳
comment نظرات ()

← صفحه بعد