.
دلم لک زده بود برات پسر...!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ق.ظ توسط رضا.
.
عيده! از نوع باستانيش...درود بر كوروش بزرگ.تبريك.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۱ ب.ظ توسط رضا. دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥
فرمان حقوق بشر كوروش كبير
اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را بر سر گذاشته ام، اعلام مي كنم كه تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملت هايي را كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آيين ملت هايي را كه من پادشاه آنها هستم يا ملت هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند. من از امروز كه تاج سلطنت را بر سر نهاده ام تا روزيكه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد، هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد. من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم، نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد. من تا روزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسي مال غير منقول يا منقول ديگري را با زور و يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد. من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد، وي را به كار وادارد. من امروز اعلام مي كنم كه هر كس آزاد است و مي تواند هر ديني را كه ميل دارد بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند مشروط به اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد و هر شغل را كه ميل دارد را پيش گيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است به مصرف رساند مشروط بر اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند. من اعلام مي كنم هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده مجازات كرد و مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران. من تا روزي كه به ياري مزدا سلطنت مي كنم نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من مكلف هستند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از خريد و فروش مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و مليت هاي ممالك جهات اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
از كتاب سرزمين جاويد
جلد يك - برگ 402 تا 404
پ.ن. اين فرمانيه 2500 سال پيش به نقل از كوروش، حضرت كوروش، ثبت شده.اون موقع... مي فهمي كه اوووون موقع... مناسبتم داشت.يا نداشت.نمي دونم.عيده ديگه، پيشاپيش.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٥ ب.ظ توسط رضا. سهشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥
آتش بازی
همیشه دیدنیه تماشای آتش بازی... اگه فقط یه کم خوش شانس تر از م.امید باشی و بارون نیاد!¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۱ ب.ظ توسط رضا. یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٥
.
هر چند ز کار خود خبر دار نیم
بیهوده تماشاگر گلزار نیم
بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک بیکار نیم اگرچه در کار نیم
امروز درین شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار بدو رایم نی
وانکس که بدو رای خریدارم نی
……………
این دو بیت آخرش محشره!!! دهن این فرهاد هم سرویس! مُرد رفت و به ما نرسید.. می خواستم ماچش کنم.
……………
دیشب… یعنی صبح! حول و حوش ساعت 2 زدم بیرون. با موتور! همینجوری رفتم. فکر کردم آخر یه جا خسته میشم بر میگردم دیگه… اما نشدم همین جوری رفتم بالا.. تو خیابونا سگ پر نمی زد. یه جا اون وسطا به سرم زد برم یه جایی…رفتم. بعد از اونجام گازشو گرفتم فرحزاد.. تکی هم صفایی داره ها!! جمعیتی… خل و چل مث من، اما نه در حد من. یه جایی خلوت خزیدم و نیشستم یه گوشه.. خوابم برد . یه نیم ساعتی تو چرت بودم و برگشتم.. حال نداد اما حال داد. رفتن و … اینا دیگه.. به این فکر میکردم که اگه این ناخدا اساساً نباشه چی؟! حتی بره یه لحظه… اگه همه این امید و این حرفا که آره یه روز.. اگه اینا نباشه چی؟ پسر خوفم گرفت. دیشب رسماً تنها شدم. تنهاییو حسیدم.
یه رفیقی حرف جالبی زد: ما انسانا موجودات تنهایی هستیم. تنهایی هم شدت و ضعف داره…
باس منتظر وعده باشی. منتظر. زندگی کن به هر قیمتی… و منتظر باش که یه روز گرون ارزون تموم میشه واست. به چه ضمانتی.. ؟! ایمان! مگه طلب داری؟ منّتی است. چاره ای نداری، جز اطمینان.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط رضا. جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥
هيچ مگو
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی...جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشست تو در این خانه ی پر نقش وخیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۱ ب.ظ توسط رضا. شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥
.
زندگی پُره. منم پُرم. خیلیای دیگه پرند. من پرم. چیزایی که می دونم و نمی دونم. اون خیلیا هم همین طور... چیزا فرق دارن..چیه... همین میدونم نمی دونما. یه سری چیزان که میدونم و یه چیزایی هم نمیدونم. زندگی هم همیناس دیگه.. منم زندگی ام. مترادفش روزگار. یعنی من روزگارم. حالا بمونه که من می سازم این منُ، یا ساخته شدست... یه وقت میگی این روزگار نامرده... خودت نامردی. اصلاً مردی چیه؟ نامردی چیه؟ یه گندی بالا میاری... چه می دونم مثلاً تو رابطت با همسرت. که واسه طرف گرون تموم میشه. اسمشو میذاره نامردی. خُب میشه گفت اینم هست. بوی اون گنده به خودتم می رسه. یعنی تو باب میل خودت کاری نکردی. خوشت نمیاد از بوش خُب! خب که چی!!!
اینا تو ذهنم اپارات می شد، تایپشون کردم. میگما واقاً چی تو کله ی ماهاست!!! اینا چیه که ناخواسته بهش فکر می کنم! جالبه که آخرش همیشه مسخرست. یعنی اصلا الکی اومد فکرمو بره 4 5 دقیقه مشغول کرد و رفت...!
تو خطوط شباهتو تصویر کن... باقیش با من.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ توسط رضا. پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥
.
Somewhere between no where and goodbye…
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٧ ب.ظ توسط رضا. چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥
.
Replay...این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٠ ب.ظ توسط رضا. چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥
!
هوس یه گربه کردم!! از حیوونای خونگی خوشم نمیومدا... ولی خب، هوسه دیگه! بشینم باهاش اختلات کنم. حالت خوبی داره گربه. یه طوری که انگار داره به حرفات گوش می ده... اما بی تفاوته. یعنی چپشم نیس. وقتی حرف می زنی نیگات نمیکنه. راحتی خلاصه... چند وقت پیش هم که فصل زایمانشون بود. سعی کردم یکی از این کوچولوهاشو که خیلی با نمک بود بگیرم حرف بزنم باهاش.. اما پا نداد نا مرد. فرار کرد.
...دلخور بودم ازت. اما الان نه.
مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا.... ظلم ظالم.... ای خدا...این قفس... تنگ و تار...جانب عاشق... مرغ بی دل! شرح هجران مختصر کن.
پ.ن. دهن پرشین بلاگ سرویس... خودش مشکل داره. مذاره گردن ISP ها!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٧ ق.ظ توسط رضا. چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥
چيه؟!
* ...می دونی چیه؟
** چیه!
* ....هیچی.
** وا... مسخره!
* نه میگم هیچی به هیچی.. الکی الکی..
** الکی چیه! کلی پوسیدیم تا این شد.
* آره می دونم. راس میگی. چه شبایی که خواب به چشم نیومد..چه روزایی که منتظر شب بودم تا بخوابم...اما...
** اما چی؟
* هیچی.
* تو الان می تونی بگذری؟
** از چی؟
* اومممممممم... هیچی... دیر شد...
** دیر...؟! دیرِ چی؟
* اه... هیچی بابا تو ام...باید برم...
** خب...
* خدافظ...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٧ ب.ظ توسط رضا. جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥
.
دلم واسه خدا تنگ شده...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٦ ب.ظ توسط رضا. سهشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥
.
چیزای غیر عادی کم دیدم. نمی دونم شاید زیاد باشه. کرده کارایی که به قول خودش انصاف نیست و از این حرفا... اما کرده این کارو. کاریش نمیشه کرد. اگه یکی هم معترض باشه... نمیشه که به خودش گفت. باس صبر کرد. باس ساخت با اوضاع!
دلم واسه زمستون تنگه. هوای زمستون کردم. من به شش ماه سال که هوا سردتره میگم زمستون. هوا این شش ماه زده به سرم. عمدا صفت _تر_ گذاشتم.
دیشب خواب بدی دیدم. یه عنکبوت طلایی رنگ، قد یه بند انگشت داشت تار می تنید دور خودش. بعد منم کرمم گرفت و سشواری که دستم بود گذاشتم درجه ی آخرش و گرفتم روش. باد سشواره داغ بود. عنکبوته داشت میلولید. تقریبا ذوب شد و افتاد یه گوشه. یه شکل خاصی بود عنکبوته. یکی از دستاش بلند تر بود و قلاب گون. خواستم با دست تکونش بدم که یهو پرید روم. یه گاز محکم ازم گرفت و منم تقّی زدم روش. دستش گیر کرد به انگشتم و خودش افتاد مرد. هر چی کردم نشد که دستشو جدا کنم از روم. این ور اون ور که پریدم از خواب... ترسیده بودم. امروز هم از صبح کسلم. به قول یکی از رفقا، کرخم!
اخیرا هیچ کار تازه ای نکردم. یه بازیو تموم کردم. که n سال پیش شروع کرده بودم.و یه کتاب که اونم همین طور... مهمتر از همه خوابیدم... زیاد خوابیدم! میگم خواب که این همه حال میده ببین دااشش چه می کنه!!!!
اما کمتر می خوابم. از این پس...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٥ ب.ظ توسط رضا. جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥
رقص تا رهايی
و من با هر پُك تيرگي لذتبخش را ميمكم. و در بازدم با صعودِ دودِ رقصان، رها ميشوم.
وه! زيبايي اشكال در من هوس پُكي ديگر را مينهد.
و زمان ميگذرد...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٢ ب.ظ توسط رضا. پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥
!
چرا مرغ از خيابان رد شد؟
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسي: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي
خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتنابناپذير بود
.
خاتمي: چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...
نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم
اطمينان جنسي دچار هستيد. آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان
انتخاب کرده است
همينگوي: براي مردن. در زير باران.
اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است..
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از
خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط
بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از
اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
خوانندهء آهنگهاي آبدوغخياري: چرا رفتي مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت
دارم...
شيرين عبادي: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام
بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد.
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از
خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.
حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند
نوشت.
کافکا: ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر
خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بيتوجه و وحشتزده انداخت. اين
ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور
فيزيکي خود مواجه کند و دستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن
مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش
دشوارتر مينمود.
بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه.
ناصرالدينشاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود.
آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان،
شادمانه سيب بچينيم.
خميني: بروند گم شوند اين مرغها. لکن اين مرغها هيچ غلطي نميتوانند
بکنند. من خودم خيابان تعيين ميکنم. من توي دهن اين مرغها ميزنم.
طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ
خيابان و تمام جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش
واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما
براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي
دموکراسي دفاع کند محفوظ است.
سعدي: و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در
مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم
و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشههاي ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و
مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه،
مگه چاکرت رخصت بده. آي نفسکش!
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني.
پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود.
فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.
ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد.
رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد
آلماني از خيابان رد خواهد شد!.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چي به اين داور گفتيم بيانصاف قبول
نکرد!
کودک: که به اون طرف خيابون برسه
پ.ن. جالب بود نه؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٥ ب.ظ توسط رضا. دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥
بيتّيم من!
حال ندارم بنویسم. ولی چه کنم که هوای خانه مرا تا به اینجا کشاندست. آره اینجوری... چی بگم! ایتالیا هم که قهرمان شد. من خوشم نیومد. بازی چرتی بود.حیف جام... دیشب که جامو تو دستای بازیکنای ایتالیا دیدم. یه لحظه بغضم گرفت. بره جام، بره فرانسه، بره آلمان، بره اسپانیا... انصافاً به هیچ کدوم این ایتالینا جام نمیومد. یکیشون که داشت می خورد جامو، یکی هم که داشت کتکش میزد...{اسم نمیبرم ;-) }. اصلاً وضعیتی بود دیشب. این ایتالیایی هام عین ایرانیان ها!! رفتار و خلق و خوشونو میگم. منتهی ایرانیای مدرن.
دهن این زیدان هم سرویس که گند زد به شبمون...
..
.
آدم نمی تواند خوب بماند مگرآنکه فراموش کند. بچه هایی که همیشه خاطره ی تنبیه یا ملامتی را در یاد دارند، آب زیر کاه و دروغگو می شوند... #نیچه#
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٤ ب.ظ توسط رضا. جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥
.
باید یاد بگیره وقتی تو خیابون یکیو دید که درش بازه... بره جلوگیری از تصادف بهش بگه که درش بازه.داد بزنه! اینطوری... هی آقا درت بازه ه ه ه ه ه ! درت بازه ه ه ه ه ه ه! اونم برگرده یه لبخند بزنه و بگه میدونم...
...
از _ باغ های کندلوس _.
فیلم قشنگی بود. یعنی تقلید قشنگی بود. دیالوگای جالبی داشت! چاشنی تقلید همیشه هم بد نیست! اما این چند وقته هر چی میسازن و می بینیم آدم حس می کنه قبلا فیلمو دیده! باز این که می تونن چنین شبیه سازی از کارای کارگردانای بزرگ کنند خوبه. خیلی خوبه. بیشتر از این انتقاد نمی کنم. حوصلشو نه خودم دارم، نه اینجا... یه شعر هم از همین فیلم می نویسم. تو این مایه ها بود:
خانه ای دارم که در آن کتابخانه ایست.
در کتابخانه کتابی دارم و
در کتاب، داستانی...
در داستان کاخی و
در کاخ شاهی دارم.
شب خوش!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ب.ظ توسط رضا. پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٥
!
راستی نمره ی زیر چند معدل مشروطی حساب میشه؟!...
..........
.. آره... اينطوريه...
... تو اين بساط.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٦ ق.ظ توسط رضا. جمعه ٥ خرداد ،۱۳۸٥
پ ر ا ک ن د ه
دو سه روز پیش با استاد زمین سلام علیکَم شد؛ یهو ترجیح دادم که کاش دوباره منو از این درس مینداخت و اونجوری برخورد نمی کرد. تا منو دید طوری که انگار رفیق دوران دبیرستانشو دیده باشه، ابرو هاش قاتی کاکولش شد و چشاش گرد. و داد زد: سلاااام پیسر... چطوری؟! چه خبر از درسا؟ بره امتاحان که آماده ای... ها؟!
آره استاد، نخواستِ دشمنا...خوندم. شما چطوری استاد؟
ای... مام زندگی میکنیم...
تو دلم نجوایی شد که (ج) رو با (ز) عوض کنی بیشتر بهت می اد..
خوشم نمی اد ازش. تا حالام این طوری ندیده بودمش!!!
........
فرجه هام رسید و ما به جایی نرسیدیم.
........
این روزا از چیزای کوچیک و الکی بگیر تا بزرگ و بزرگتر هی هی شکست می خورم. نه اینکه قبلاً نمیخوردما! نه. الان بیشتر شده.. سه شنبه انتخابات بود. انجمن علمی عمران! کلی زور زدیم یه بابایی رو کاندیدا کردیم و باز کلی زور زدیم رای جمع کردیم و روز انتخابات این حروم زاده ها حس دغلشون گرفت... انقدر بلا سر این صندوق رای آوردن که مطمأن شن کیا عضو اصلی اند. از طرفدارای ما ( به قول خودشون) نزدیک 17 18 تا فقط تک رای داشتیم. اما حتی یکیشم نخوندن!! آخه سوزش به این بود که با اختلاف دو سه تا رای باخوندنمون. ما 108 تا بودیم آخرین نفر 112 تا...! قصه اش طولانیه... بد رقم دورمون زدن.. بی خیال.
این مورد شکست، تازه کوچیکش بود. مورد های دیگرم حسش نیس بگم...
........
این دانشگام با این فیلماش... اه اه اه ... ت خ م ی... اصلا آدم گاهی شک می کنه به شعور این دست اندر کارا! رییس دانشگام سرش تو اینه که مث قبلی چه جوری نصف بودجه رو آخر سال پس بده که بیشتر رو اون صندلی فر بخوره. اصلا هیشکی به فکر پروانه ها نیس.. :D
........
نرخ دود هم که رفته بالاتر.. مام که دودکش... خدا به داد جیبم برسه!! به قول بابا بزرگ که شخصاً روزی سه چاهار بسته سیگار دود میکنه: _اگه نصف این بودجه ی روزانه رو اختصاص بدی به مصرف پسته....... خب.... خب خیلی خوب میشه...
واقعاً...
........
پ.ن.: چرا من علایم نگارشو بلد نیستم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۱ ق.ظ توسط رضا. پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥
ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمی شه!
یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیر این طاق کبود،
نه ستاره
نه سرود.
عمو صحرا، تپلی
با دو تا لپ گلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دو قلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریای درد،
در باغو بسه بود
دم باغ نشسه بود:
« _ عمو صحرا! پسرات کو؟ »
« _ لب دریان پسرام.
دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام.
طفلیا، تنگ غلاغ پر، پاکشون
خسته و مرده، میان
از سر مزرعشون.
تنشون خسه ی کار
دلشون مرده ی زار
دساشون بینه ترک
لباساشون نمدک
پاهاشون لخت و پتی
کج کلاشون نمدی،
می شینن با دل تنگ
لب دریا سر سنگ.
طفلیا شب تا صحر گریه کنون
خوابو از چشم به در دوختشون پس می رونن
توی دریای نمور
می ریزن اشکای شور
می خونن _ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن! _:
« _ دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس.
کوره ها سرد شدن
سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن.
از سر تپه، شبا
شیه ی اسبای گاری نمی آد،
از دل بیشه، غروب
چهچه سار و قناری نمی آد،
دیگه از شهر سرود
تکسواری نمی آد.
دیگه مهتاب نمی آد
کرم شب تاب نمی آد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می کنه
کمون رنگه به رنگش دیگه بیرون نمی آد،
رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون میکنه
سوار رخش قشنگش دیگه میدون نمی آد.
شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.
دیگه شب مرواری دوزون نمی شه
آسمون مثل قدیم شب ها چراغون نمی شه.
غصه ی کوچیک سردی مث اشک _
جای هر ستاره سو سو می زنه،
سر هر شاخه ی خشک
از سحر تا دل شب جغده که هو هو می زنه.
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش می کنیم!
قهره؟ نازش می کنیم!
می کشیم منتشو
می خریم همتشو!
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمی ده
موش کورم که می گن دشمن نوره، به تیغ تاریکی گردن نمی ده!
دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش بار و بندیلشو بس خونه تکوند
دیگه دل مث قدیم عاشق و شیدا نمی شه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی شه.
دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.
نه امیدی _ چه امیدی؟ به خدا حیف امید! _
نه چراغی _ چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟ _
نه سلامی _ چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم! _
نه نشاطی _ چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟ _ :
داش آکل، مرد لوطی،
ته خندق تو قوطی!
توی باغ بی بی جون
جم جمک بلگ خزون!
دیگه ده مث قدیم نیس که از آب در می گرفت
باغاش انگار باهارا از شوکوفه گر میگرفت:
آب به چشمه! حالا رعیت سر آب خون می کنه
واسه چار چیکه ی آب، چل تارو بی جون می کنه.
نعشا می کندن و می پوسن و شالی می سوزه
پای دار، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می دوزه.
_ « چی می جوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟...»
_ « نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوک نشا دون بزنه! ».
دخترای ننه دریا! دلمون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس.
ازتون پوست پیازی نمی خوایم
خودتون بسمونین، بغچه جاهازی نمی خوایم!
چادریزی و پاچین نداریم
زیر پامون حصیره، قلیچه و قارچین نداریم.
بذارین برکت جادوی شما
ده ویرونه رو آباد کنه
شبنم موی شما
جیگر تشنه مونو شاد کنه
شادی از بوی شما مس شه همینجا بمونه
غم، بره گریه کنون، خونه ی غم جا بمونه... »
پسرای عمو صحرا، لب دریای کبود
زیر ابر و مه و دود
شبو از راز سیا پر می کنن،
توی دریای نمور
می ریزن اشکای شور
کاسه ی دریا رو پر در می کنن.
دخترای ننه دریا، ته آب
می شینن مست و خراب.
نیمه عریون تنشون
خزه ها پیرهنشون
تنشون هرم سراب
خندشون غلغل آب
لبشون تنگ نمک
وصلشون خنده ی شک
دلشون درای خون،
پای دیفار خزه
می خونن زجه کنون:
« _ پسرای عمو صحرا لبتون کاسه نبات
صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و ذکات!
دریا از اشک شما شور شد و رفت
بختمون از دم در دور شد و رفت.
راز عشقو سر صحرا نریزین
اشکتون شوره تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دس نمی ده
نه دریام دیگه مارو به شما پس نمی ده.
دیگه اون وقت تا قیامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوری دریا میشه برج غممون
عشقتون دق می سه تا حشر می شه همدممون! ».
مگه دیفار خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ _
موش دیفار، ننه دریا رو خبر دار می کنه:
ننه دریا، کج و کوج
بد دل و لوس و لجوج،
جادو در کار می کنه. _
تا صداشون نرسه
لب دریای خزه،
از لجش، غیه کشون ابرا رو بیدار میکنه:
اسبای ابر سیا
تو هوا شیهه کشون،
بشکه ی خالی رعد
روی بوم آسمون.
آسمون غرومب غرومب!
طبل آتیش، دو دو دومب!
نعره ی موج بلا
می ره تا عرش خدا؛
صخره ها از خوشی فریاد می زنن.
دخترا از دل آب داد می زنن:
« _ پسرای عمو صحرا!
دل ما پیش شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیر سر ماس:
ننه دریای حسود
کرده این آتش و دود! ».
پسرا، حیف! که جز نعره و دلریسه ی باد
هیچ صدای دیگه ای
به گوشاشون نمی آد! _
غم شون سنگ صبور
کج کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دلشون غصه ترک،
تو سیاهی سوت و کور
گوش می دن به موج سرد
می ریزن اشکای شور
توی دریای نمور...
جم جمک برق بلا
طبل آتیش تو هوا!
خیز خیزک موج عبوس
تا دم عرش خدا!
نه ستاره نه سرود
لب دریای حسود،
زیر این طاق کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود!
شاملو بره من دم دمی می مونه. بعضی وقتا نمیتونم حتی از رو شعراش رو خونی کنم. اما گاهی هم انقدر هوس ور رفتن با شعرا و ترجمه هاشو میکنم که... که نگو!
مثلا همی حالا.
حال کردم بذارم اینجا تا تنها نخونمش.
.........
حالم بد شده. از همین تند و تند، خوب و بد شدن حالم. کاش یا همیشه بد بود یا همیشه خوب.درسم نمی آد. نمی دونم چرا اما دو ترمه که نمی تونم درس بخونم. تفریح ام هم نمی آد.موندم هاج و واج خیره به فردا. تا که چی پیش میاد!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٠ ق.ظ توسط رضا.
